خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گرديد شد در خون خويش
دوستت دارم.
چه کنم؟
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگير کنم
دل ديوانه از آن شد که پذيرد درمان
مگرش مه ز سر زلف تو زنجير کنم
آنچه در مدت هجر تو کشيدم هيهات
در دو صد ناله محال است که تحرير کنم
با سر زلف تو مجموع پريشانی خويش
کو مجالی که يکايک همه تقرير کنم
رند و يکرنگم و با شاهد و می هم صحبت
نتوانم که دگر حيله و تزوير کنم
آن زمان کارزوی ديدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم
گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد
دين و دل را همه در بازم و توفير کنم
دور شو از برم ای زاهد و افسانه مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم
نيست اميد خلاص از سر زلفش حافظ
چونکه تقدير چنين بود چه تدبير کنم
انتظار...بی قراری...وصال...و باز دوری...باز هم انتظار و بی قراری... و روزهايی که به شب نمی رسند و شب هايی که صبح نمی شوند...
انتظارت را هم دوست دارم...
به قفل بيهوده خشم ميورزی
به قفل بيهوده خشم ميورزی
درهای همه زندانها از درون باز می شوند
رافائل آلبرتی
اين قفل غبار گرفته را باز می کنم چرا که هنوز دوست می دارم...
مقدمه :
من از هزار بندر آمده ام و به هزار بندر ميروم
در چشمم هزار انتظار است
نه... من نابود نشده ام
چرا که تاک ها هنوز آبستن اند و خم های باده هنوز تشنه اند
... و من نابود نشده ام.
روی دفتر های مشقم
روی ميز تحريرم و روی درخت ها
روی شن ها و روی برف
می نويسم نامت را...
روی چراغی که روشن ميشود
روی چراغی که خاموش ميشود
روی خانه های به هم پيوسته
می نويسم نامت را...
روی تصوير های زرين
روی تاج پادشاهان
می نويسم نامت را...
من زاده شدم تا تو را بنويسم و بنامم.
من يک سرزمين نيافتم تا نام تو را بر آن نهم
و تو يک سرزمين نيستی
تو تمام جهانی...
دوستت دارم.
باران
باران
رویاست
میان بالهای شب میخزد
به پنجرههای بسته دست میکشد
و در میان رازها راه میرود
باران
رویاست
آرزوها را صدا میکند
در کوچههای گذشته ، قدم میزند
هیچ نمیپرسد
همه چیز را میداند...

باران
رویاست
و رویا ها
به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من ، تا صبحدم قدم میزنی
راز ها را نوازش میکنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را میدانی...
زیبا ترین
تا همیشه دوستت دارم.
تو
چشمان تو چون شب بارانی است
که کشتی ها درآن غرق می شوند
و همه آنچه نوشتم
در آیینه بی خاطره آنها از یاد می رود
در صدای تو
شراب و نقره به هم می آمیزد
در باران
از آیینه زانوانت
روز سفر خود را آغاز می کند
زندگی راهی دریا می شود
می خواهم با تو باشم
تو آنچه را
که از دلم می گذرد
از چشمهایم می خوانی
گاهی بوی شکوفه
و گاه بوی باران می دهی...
محبوب من !
دوست داشتن تو
مثل شادی نفس کشیدن است
در یک کاج زار برفی...
زیبای من
تا همیشه دوستت دارم
...
روی صدای آب
از سمت تو تا پوست من
انتهای جهان اينجاست
وقتی نفسهايت
بر سنگ پخش ميشود
و از ما کسی ميان ما می ميرد...
حالا شب
در کشاکش پلک
از چشم خالی ميشوم
و ادامه ی سنگ
بوی دهان تو را می گيرم
کوچ دستهايت ريسمانی ست
تنيده به تن
تا تن که تاب بياورد
از نفس های مدام!
حالا از انتهای سنگ
تا بسترم صعود ميکنی
و خيابان تکرار نامت
تبخير ميشود...
مولای عاطفه
هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام
جز با تو اينچنين
با قلب خويش هم صادق نبوده ام....
دوستت دارم.
شعردریایی
در بندرآبی چشمانت
باران با رنگهای آهنگین میبارد
خورشید و بادبانهای خیرهکننده
سفر خود را در بینهایت تصویر میکنند
در بندرآبی چشمانت
پنجرهای گشوده به بیمرزی دریا
و پرندههایی دردوردست
به جستجوی سرزمینهای به دنیا نیامده
در بندرآبی چشمانت
برف در تابستان میبارد
و کشتیهایی با بار فیروزه
بیآنکه خود غرق شوند
دریا را در خود غرقه میسازند
در بندرآبی چشمانت
چون کودکی بر صخرههای پراکنده میدوم
و مست از عطر دریا
چون پرندهای خسته بازمیگردم

در بندرآبی چشمانت
سنگ ها آواز شبانه میخوانند
و این راز تا همیشه در قلبم ، که
در کتاب بسته چشمانت
چه کسی هزاران شعر را پنهان کرده است ؟
روز بخير
نه راز
نه قصه
و نه رويايی دور.
تو خورشيدی زيبايی
برای پنجره ی کوچک من.
شادی هستی تو
مثل شيرينی و شمع، روی ميز های مهمانی.
تو، نان
تو، اميد
تو،کليد گنجه های قديمی زندگی!
ميان اين همه غربت و فقر
آه ، تو يک خوشبختی محض
روز بخير محبوب من!
روز بخير.
هرکجا بروی خواهم آمد.ماه شده ام ،همسفر تمام مسافران.هر کجا باشی بر کلبه ات خواهم تابيد تا خاطره ای زاده شود از هر چه عشق و زيبايی.
دوستت ميدارم.
ترانه پائیز
پائیز چه زیباست
پائیز دو چشم تو چه زیباست
سرمست لب پنجره خاموش نشسته ام
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بسته ام...
...آنگاه زنم پرده به یک سو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که نه آنجا
آرام نگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه به پائیز دو چشم تو ببینم
هر برگ که از شاخه جانم به کف باد روان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که بر روی زمین است به فکر است
تا بازکند ناز، دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس ازمرگ
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پائیز چه زیباست
پائیز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست

چه زیباست چشم گشودن
به آسمان چشمان نیلوفرین تو
چه زيباست پر گشودن به عشق تو
زیبای من
تا همیشه دوستت دارم...
